صدای زندگی

سال نو مبارک....

مدتی نبودم وهیچ کس هم عین خیالش نبوده..خب این کنج عزلت هم چیز بدی نیست..اتفاقا می خواستمش ...زیاد...حال من؟...راستش را بخواهی....

اینروزها حال عجیبی دارم حال آدمی که در ایستگاه قطار ایستاده وبا همه آدم های توی قطار بای بای میکند واشک می ریزد وفین میکند ودستمال سفید توی هوا می چرخاند،بعد یکهو خودش هم می پرد در آخرین لحظه سوار قطار می شود...وحالا که  از همه ی ادم های توی قطار خاطره دارد سعی میکند با آنها چشم تو چشم نشود که من همانی بودم دو دقیقه پیش از شما خداحافظی کردم وبه خدا سپردمتان..من همان  بودم که به تو پول دادم من همان بودم که پول تو را برداشتم من همان بودم که روزی عاشقت بودم من همان بودم که روزی عاشقم بودی..من همانم که... بودم...من همانم......توی قطار می رود از فرط بیکاری وبی پولی می افتد به هله هوله فروشی وسعی میکند با هر وکر خودش را قایم کند بعد ناغافل میزند به سرش خسته می شود میبرد انگار، ترمز اظطراری قطار را میکشد و می پرد پایین و بدو دور می شود ومی رود تا دور دست ها ...یک کلبه می بیند داخل می شود از خستگی روی تخت نرم وگرم کاه ویونجه!خوابش می برد... یک خرس قهوه ای گنده ی بی عاطفه بی تربیت شکمو می آید توی کلبه ومی خواهد او را تکه پاره کند که در همین لحظه صاحب کلبه از راه می رسد و به او کمک میکند خرس را می کشد وبعد برای آرام کردنش!او را می بوسد و بغل میکند  اما وقتی می فهمد او از قطاری جامانده دلش چرکین می شود ومیخواهد بیرونش کند که عشق مانع می شود برای همین او را میبندد بیرون کلبه ویک مقدار اب ونان هم می گذارد جلویش...هر روز مردمی از کنار کلبه رد می شوند وبه او میخندند،مسخره اش میکنند،پشت سرش پچ پچ می کنند،او را نشان هم میدهند ولبشان را گاز می گیرند،گاهی هم بعضی های شان از سر ترحم شیرینی زنجبیلی برایش پرت میکنند،و اسیر بیچاره هر روز فکر فرار میکند ورویای آزادی می بیند، اما تا طناب پایش شل می شود سفت می بنددش که مبادا از صاحب کلبه قدمی دورتر برود و هر روز فلسفه دوزاری می بافد که عشق عجب چیز مزخرفی است..بعد یک شب کلبه دار می رود خوشگذرانی با خوشگل های آن اطراف ودیر ،دیرتر از هر شب بر میگردد واسیر بیچاره زیر باران تندی می ماند که انگار میبارد تا او را غرق کند...میماند  وسینه پهلو میکند...چشمهایش داغ تب که می شود  از دور مشعل هایی را میبیند...آمده اند ببرندش به جرم همه ی حرفهایی که زده  وکارهایی که کرده ...آمده اند ببرندش با خودش روبه رویش کنند...و

جز خدا هم هیچ کس نیست...

 حال من این طوریاست...نازنین....

*****توضیح ضروروی:این فقط یک متن است خودمان را ننر کرده باشیم برای شماشکلَکایـــ رمینــــــــآ...مبادا ناراحت بشوید

×××××××توضیح ضروری تر:دوستانی که نظرات وبلاگشان کدی شده بدانند ..نمیتونم براتون  کامنت بذارموگرنه من که می آیم می خونم و سر میزنم ..شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

  
نویسنده : شادی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢
تگ ها :

صداقت وبندشلوار

بعد از عکسهای برهنه ی خانم ساختارله کن! چیزهای متفاوت ونظرهای مختلفی راجع بهش خوندم وشنیدم ودیدم!....

اما امروز یک چیزی راجع بهش خوندم که فوق العاده بود!!....

خانمی توی وبلاگش نوشته بود:

با این کار گلشیفته تعبیرم از نجابت عوض شد...

ویکجورایی فرموده بودن چند ورژن پیشرفت کرده اند والان جور دیگه ای به مسئله نگاه میکنند...

برایش کامنتی گذاشتم تو این مضمون که اگر راست می گویی شلوارت را دربیار عکست را بگذار ببینیمنیشخند...

حالا شما که غریبه نیستید دلواپسم فردا یک خانمی خشتکش را بکشد سرش...جهان بینی ما کن فیکون بشود!به همین سرعت....

  
نویسنده : شادی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
تگ ها :

love story

یک موزیکی توی این کامپیوتر ذغالی من هست...به اسم love story...نمیدونم کی واز کجا ریختم رو حافظه...اما همچین می خونه که پدر ومادر هر چی لاو و استوری هست میاد جلو چشت...

مدیونتم اگر بدونم چی میگه کلا...اما یک لحن سوزناکی داره مرتیکه که نگو جیگر ادم کباب میشه.. هر وقت می شنوم گریه ام می گیره...یک جایی اش هم هست شروع می کنه به عربده کشیدن..اونجاشو خیلی دوست دارم...(اونجای آهنگو!!)...اونجا به نظرم می گم اون اولین عشق منه واز این مزخرفات!!....

××من اینقدرا مشکل زبان انگلیسی ندارم..اما همیشه وقتی این آهنگو میذارم در حال خواندن یا نوشتن هستم...برای همین هیچ وقت روش تمرکز نمی کنم...مشکل اصلی من یه جای دیگه اس!نیشخند

  
نویسنده : شادی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
تگ ها :

رازها ودروغ ها ویک پی نوشت به بهانه ی خودکشی (براتیگان)

توی وبلاگ متروکی یک کامنت از سال 87 دیدم که یک کسی برای دیگری گذاشته بود..به این مضمون:دارم دق می کنم..بهم سربزن..

رفتم وبلاگش رو باز کردم...نامرد هنوز می نوشت...نه دق کرده بود ونه ام چیزی...اما

 صاحب او ن وبلاگ متروک از همون سال 87 دیگه ننوشته بود...فک کنم دقی چیزی کرده بود...

**یک جمع بندی کردم دیدم آدم های خلاق همه آخر سر خودکشی میکنن...برای همین خلاقیتو بوسیدم گذاشتم کنار..همی امشب!....خب البته این جدیدترین ماچ وبوسه ی خداحافظی فرهنگی منه بعد بوسیدن وکنار گذاشتن صابون که رفته بود تو چش وچال خان داداش وبدجوری سوزونده بود...  

  
نویسنده : شادی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
تگ ها :

مرگ

آنجلو پلوس مرد....

  
نویسنده : شادی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
تگ ها :

اتوبوس

یک روز تعطیل...فکر می کنم جمعه بود...جایی میخواستم بروم که الان یادم نیست کجا...تنها تصویری که از آن روز دارم یک خانواده ی شلوغ است که با قابلمه وکاسه وبشقاب وزار وزنبیل می رفتند جایی  واصرار داشتند که با اتوبوس بروند اما اتوبوسی در کار نبود...از قضا من با این خانواده هم مسیر بودم و با اینکه اصراری به اتوبوس نداشتم چهل وپنج دقیقه فقط به احترام قیافه ی پدرو مادر شریف وبدبخت آن خانواده  یک لنگه پا عینهو کلاغ تاکسیدرمی شده(کلاغ به تاکسی نرسیده!) منتظر اتوبوس ایستادم...و وقتی بعد چهل وپنج دقیقه که هم خیلی دیرم شده بود وهم خسته شده بودم از خیر اتوبوبس سواری گذشتم..بالاخره سوار تاکسی شدم ورفتم همان جایی که یادم نیست و نمیدانم کجا بود!..

حالاهنوز که هنوز است بعد از گذشت سه یا چهار سال به آن خانواده فکر میکنم واز خودم می پرسم آنها بالاخره آنروز چه کردند؟!!...وشاید چیزی نزدیک به بیست وپنج بار از مرد توی دکه ی اتوبوس آن خط کذایی که آنروز کذایی تر نبود پرسیده ام:آقا روزهای تعطیلم اتوبوس میاد؟!وآقا گفته:بله میاد ومن پرسیده ام:چند وقت یکبار واون گفته هر ده یا نهایتا بیست دقیقه ومن توی دلم گفته ام آره جون عمه ات!...

  
نویسنده : شادی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
تگ ها :

حس وحساسیت...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : شادی ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
تگ ها :

تشخیص....

_تو این کلاس ما چهارتا زنیم وهفت تام مردیم!........

_!!!!!

××××اگر گفتید این آدم زن است یا مرد؟!!

  
نویسنده : شادی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
تگ ها :

← صفحه بعد